رفتن به مطلب

عمر خیام


مهرداد

ارسال های توصیه شده

سلام

 

 

اين يک دو سه روز نوبت عمر گذشـت

چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت

هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت

روزيکـه نيامدهسـت و روزيکه گذشت * * *

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است

در صحن چمن روي دلفروز خوش است

از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست

خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست

بی باده گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

 

 





       

     

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

 





       

     

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصل از ایام جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سر مست

خوش باش دمی که زندگانی این است

 





       

     

بر شاخ امید اگر بری یافتمی

هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی

 

 





       

     

 

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/2/27/3242khayam.jpg

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده ای کو که به ما گوید راز

هان بر سر این دو راهه آز و نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز

 

 





       

     

ای دل! غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

 





       

     

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این عالم راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 





       

     

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم ایام مرا یاد نگشت

روزی که نیامدست و روزی که گذشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده ای کو که به ما گوید باز

هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم

با این همه مستی زتو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران

خوش باشو دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای

بر پله چرخ دیدم استاد بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بایگانی شده

این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.

×
×
  • اضافه کردن...