مهرداد ارسال شده در بهمن 10، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 10، 2014 سلام اين يک دو سه روز نوبت عمر گذشـت چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت روزيکـه نيامدهسـت و روزيکه گذشت * * * بر چهره گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روي دلفروز خوش است از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
مهرداد ارسال شده در بهمن 10، 2014 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 10، 2014 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
yasi ارسال شده در بهمن 10، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 10، 2014 ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست بی باده گلرنگ نمی باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصل از ایام جوانی این است هنگام گل و باده و یاران سر مست خوش باش دمی که زندگانی این است بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی تا چند ز تنگنای زندان وجود ای کاش سوی عدم دری یافتمی http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/2/27/3242khayam.jpg از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده ای کو که به ما گوید راز هان بر سر این دو راهه آز و نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز ای دل! غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم ایام مرا یاد نگشت روزی که نیامدست و روزی که گذشت لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
ایلیا ارسال شده در بهمن 12، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 12، 2014 این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام یک قطره آب بود و با دریا شد یک ذره خاک و با زمین یکتا شد آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده ای کو که به ما گوید باز هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم با این همه مستی زتو هُشیار تریم تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام بر خیر و مخور غم جهان گذران خوش باشو دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام در کارگه کوزه گری کردم رای بر پله چرخ دیدم استاد بپای می کرد دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای خیام هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
ارسال های توصیه شده
بایگانی شده
این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.