mahsa k ارسال شده در دی 3، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در دی 3، 2013 گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست اى بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچیده گلوى گرگ خویش اى بسا زور آفرین مردِ دلیر مانده در چنگال گرگ خود اسیر هرکه گرگش را دراندازد به خاک رفته رفته مى*شود انسان پاک هرکه با گرگش مدارا مى*کند خلق و خوى گرگ پیدا مى*کند هرکه از گرگش خورد دائم شکست گرچه انسان مى*نماید ، گرگ هست در جوانى جان گرگت را بگیر واى اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیرى گرکه باشى همچو شیر ناتوانى در مصاف گرگ پیر اینکه مردم یکدگر را مى*درند گرگهاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگها فرمان روایى مى*کنند این ستمکاران که با هم همرهند گرگهاشان آشنایان همند گرگها همراه و انسانها غریب با که باید گفت این حال عجیب لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
negar ارسال شده در دی 31، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در دی 31، 2013 من سکوت خویــــش را گـــــم کـــــرده ام ای سکـــوت ای مــــــــادر فریـــــــادهـــا گم شدم در ایــــن هیـاهــــــو گــــم شـــدم من کــــه خـــــــــود افسانـــه می پرداختـم عاقبت افسانــــــــه مــــــــردم شــــــــــدم تو کجایــــــــی تا بگیـــــــری داد مــــن ؟ گر سکوت خویــــــــــــش را ـمی داشتـــم زندگی پــــــــــر بــود از فریــــــاد مـــن ! فریــــدون مشیــــری لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
negar ارسال شده در دی 31، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در دی 31، 2013 شکست وریخت به خاک و باد داد مرا چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا مرا به خاک سپردند و آمدند وگذشت تکان نخورد در این بی کرانه آب از آب ستاره می تابید بنفشه می خندید زمین به گرد سر آفتاب می گردید همان طلوع و غروب و همان خزان بهار همان هیاهو جاری به کوچه بازار همان تکاپو آن گیرودار ان تکرار همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا نه مهر گفت ونه ماه نه شب نه روز که....این رهگذر که بود وچه شد؟ نه هیچ دوست که این همسفر چه گفت و چه خواست ندید یک تن از این همرهان و همسفران که این گسسته غباری به چنگ باد هواست تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی همین تویی تو که شاید دو قطره پنهانی شبی که با تو درافتد غم پشیمانی سرشک تلخی در مرگ من می افشانی تویی همین تو..........که می آوری یاد مرا......... (فریدون مشیری) لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
negar ارسال شده در بهمن 13، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 13، 2014 من نمیگویم درین عالم گرم پو، تابنده، هستی بخش چون خورشید باش تا توانی پاک، روشن مثل باران مثل مروارید باش فریدون مشیری لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
negar ارسال شده در بهمن 13، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 13، 2014 بهترین لحظه های روز و شبم لحظه های شکفتن سحر است که سیاهی شکسته پا به گریز روشنایی گشوده بال و پر است لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
negar ارسال شده در بهمن 13، 2014 اشتراک گذاری ارسال شده در بهمن 13، 2014 آیینه چون شکست قابی سیاه و خالی از او به جای ماند با یاد دل که آینه ای بود در خود گریستم بی آینه چگونه درین قاب زیستم لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
ارسال های توصیه شده
بایگانی شده
این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.