رفتن به مطلب

فریدون مشیری


mahsa k

ارسال های توصیه شده

گفت دانایى که گرگى خیره سر

 

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

 

 

 

 

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

 

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

 

 

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

 

 

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

 

 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى*شود انسان پاک

 

 

هرکه با گرگش مدارا مى*کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى*کند

 

 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى*نماید ، گرگ هست

 

 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

 

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

 

 

اینکه مردم یکدگر را مى*درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

 

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى*کنند

 

 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

 

 

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

شکست وریخت به خاک و باد داد مرا

 

چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا

 

مرا به خاک سپردند و آمدند وگذشت

 

تکان نخورد در این بی کرانه آب از آب

 

ستاره می تابید

 

بنفشه می خندید

 

زمین به گرد سر آفتاب می گردید

 

همان طلوع و غروب و همان خزان بهار

 

همان هیاهو

 

جاری به کوچه بازار

 

همان تکاپو

 

آن گیرودار ان تکرار

 

همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا

 

نه مهر گفت ونه ماه

 

نه شب نه روز

 

که....این رهگذر که بود وچه شد؟

 

نه هیچ دوست

 

که این همسفر چه گفت و چه خواست

 

ندید یک تن از این همرهان و همسفران

 

که این گسسته

 

غباری به چنگ باد هواست

 

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی

 

همین تویی تو که شاید

 

دو قطره پنهانی

 

شبی که با تو درافتد غم پشیمانی

 

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی

 

تویی همین تو..........که می آوری یاد مرا.........

 

(فریدون مشیری)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 سال بعد...

بایگانی شده

این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.

×
×
  • اضافه کردن...