dorsa ارسال شده در شهریور 24، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در شهریور 24، 2013 لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست. - « ليست ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت. خواربارفروش باورش نميشد. مشتري از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند. در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است. كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود : « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن » لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
mahsa k ارسال شده در شهریور 24، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در شهریور 24، 2013 خیلی جالب بود!!!! مرسی!!!!:25::25::35: لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
dorsa ارسال شده در شهریور 24، 2013 مالک اشتراک گذاری ارسال شده در شهریور 24، 2013 نوووووووووش جانت :22: لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
mahsa k ارسال شده در شهریور 24، 2013 اشتراک گذاری ارسال شده در شهریور 24، 2013 :33: مرسی!!!! لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر More sharing options...
ارسال های توصیه شده
بایگانی شده
این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.