رفتن به مطلب

دل نوشته های تنهایی


ALI

ارسال های توصیه شده

برویم

من به پشت سر نگاه نمیکنم.

در جاده دخترکی نشسته است

و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...

بلند می شوم و ادامه می دهم

زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.

می روم اما این بار تنها...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 743
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد

 

روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد

 

 

 

از ابر پاره پاره غمهای بیشمار

 

یک قطره غم چکیده و خوابم نمیبرد

 

 

 

یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است

 

یا از سرم پریده و خوابم نمیبرد

 

 

 

یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان

 

آه تو را شنیده و خوابم نمیبرد

 

 

 

پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی

 

از رو به رو دریده و خوابم نمیبرد

 

 

 

صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز

 

سر میزند سپیده و خوابم نمیبرد

 

 

 

فریاد میزنم که خدا بشنود چرا؟؟

 

من شانه ام خمیده و خوابم نمیبرد!!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنان یاد از تو دارم

 

که گویی در دنیایت رهایم

 

چنان مجذوب آغوش تو بودم

 

که انگار از روز اول عشق

 

در آغوش تو خوابم

 

چگونه جان به اسم من تو دادی

 

که خود را جدا از تو نبینم

 

چگونه این عشق را پایداری ست

 

که من طاقت دوریت هیچ ندارم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گریستن را همچون تمنایی ناممکن و محکوم آموخته ام

 

و من آن پرنده نازک بالم

 

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

 

گویا تارک دنیا شدم

 

و بهترین نماد دلتگی ام

 

باران

 

و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین گذاشتم

 

و من همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم

 

برگشته ام به زندگی عادی ام

 

رسیدگی به تنهایی هایم !!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما نجات یافتگان ایم.

 

 

از میان آنان که مرگ

 

 

نی لبک هایش را

 

 

از استخوان های ایشان می تراشد

 

 

و از اشتیاق شان کمانش را.

 

 

پیکر هامان هنوز

 

 

با موسیقی_ خاموش شان شکوه می کنند.

 

 

 

 

ما نجات یافتگان ایم

 

 

برابر دیدگانمان در آسمان_ آبی هنوز هم

 

 

حلقه هایی برای گردن مان آویزان است.

 

 

همچنان

 

 

با قطره قطره ی خون مان

 

 

ثانیه های ساعت می گذرد.

 

 

 

 

ما نجات یافتگان ایم

 

 

همچنان

 

 

کرم های هراس

 

 

ما را می جوند.

 

 

پیشانی مان در غبار مدفون است.

 

 

 

 

دست های تان را می فشاریم

 

 

دیدگان تان را باز می شناسیم

 

 

اما همچنان

 

 

بدرودی در غبار

 

 

ما را با شما پیوند می دهد

 

 

بدرودی در غبار با شما پیوند مان می دهد .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این دنیا

آن نیست که ما می خواستیم

سراسر خون است و آتش

یک جهنم واقعی است

و این آوازها و آهنگ ها

یعنی زندگی ما

چیزی نیست

جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بيهوده عاشق تو شدم

نه نامي داشتي

نه چهره اي.

در تاريكي بازي ميكردم

بايد ميباختم

حالا منم و دست هاي خالي

و ماه كه سكه اي است

دست نيافتني

حالا منم و سرشكستگي

قمار بازان

سرشكسته به خانه بر مي گردند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم

پسراني با چهره هايي از ابر

انگار گير افتاده باشيم

در بارانهاي تابستاني

گريه هايمان را

به دشت برده ايم

و آوازهاي عاشقانه مان را.

مخفيانه عاشق شده ايم

تا پدرها

ديگر سرزنش مان نكنند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطره مي شديم شايد

 

اگر همين نزديكي ها

 

چيزي بيشتر از حد معمول اتفاق افتاده بوديم .

 

فكرش را بكن

 

ديگر آنقدر دروغ بزرگي نبودي

 

كه من باور كنم

 

سنگفرشهاي پارك

 

گاه و بي گاهِ اينهمه مدت

 

رد پاهايت را راستي راستي خالي بسته اند .

 

ببين چه حقيقت شاخ داري شده ام

 

كه تا بيايم باورت شوم

 

آرزو مي كنم اي كاش

 

امتداد جاده ها را مي شد

 

از پر پيچ و خمشان بازداشت

 

كه ديگر

 

اينهمه سفرهاي قشنگت را

 

به روي خودم بالا نياورم

 

مي شود نگهداريد آقا

 

همين بغل

 

زير دلمان را زده است اين خانوم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه فرقي ميكند

زمين كروي باشد يا مستطيلي

وقتي سفري در كار نيست!؟

چه فرقي ميكند

لحاف در چه اندازه اي باشد

وقتي پايي نداري كه دراز كني !؟

اين خورشيد

چه بتابد چه نتابد

چه فرقي به حال مردگان دارد!؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگي را به بهانه خواب

 

خواب را به بهانه درد

 

درد را به بهانه تو

 

فراموش کردم

 

حال خود قضاوت کن که

 

از من چه ماند

 

جز تويي که وقت و بي وقت من را

 

انکار مي کني

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .

در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.

در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند

و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...

در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که رفت اخم كردم

برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛

خنديدم

و بچه گانه دستم را دراز كردم

و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد

دلم مي خواست بخندم ولي گريستم

و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي!

باشد از فردا مرد مي شوم

امروز يك انار به من بدهيد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهانی تر از آمدنت، می روی

بی بهانه

من می مانم و باران های بی اجازه

و

قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:

متشکرم که به من فهماندی که:

چه قدر می توانم دوست بدارم

و

عاشق باشم بی توقع!

باور کن، بی توقع!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانم . نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .

ولی بسیار مشتاقم که از خاکه گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

واو یک ریزو پی در پی دمِ خویش را در گلویم سخت بفشارد .

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین گونه یشکند هر دم سکوت مرگبارم را ... !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهي خيال مي کنم از من بريده اي

بهترا ز من براي دلت گزيده اي

از خود سؤال مي کنم آيا چه کرده ام

در فکر فرو ميروم از من چه ديده اي

فرصت نمي دهي که کمي در دل کنم

گويا از اين نمونه مکرر شنيده اي

از من عبور مي کني و دم نمي زني

تنها دلم خوش است که شايد نديده اي

يک روز مي رسد که در آغوش گيرمت

هرگز بعيد نيست خدارا چه ديده اي

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساکت و تنها چون کتابي در مسير باد

ميخورد هر دم ورق اما هيچ کس او را نميخواند

برگ ها را ميدهد بر باد

ميرود از ياد

هيچ چيز از او نمي ماند

بادبان کشتيِ او در مسير باد

مقصدش هر جا که باداباد

بادبان را نا خدا باد است

ليک او را هم خدا هم نا خدا باد است

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هيچ فکر نميکردم

به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم

 

ديگر کسي به سراغم نخواهد آمد

 

فلبم شتابان ميزند

شمارش معکوس براي انفجار در سينه ام

و من تنهايي خود را در آغوش ميکشم

 

تنـهـا مانــــدم....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اين صداي پرپر شدن قلبي است تنها ..

صدايي است غمگين از گورستان بي انصافي تو...

اين بار دل تنها و خسته من خاک سرد و بي آرايش را به خود گرفت ...

اين بار دل من قرباني بي انصافي تو شد ...

صدا را گوش مي کني؟؟؟

اين بار اين صدا از ناله هايي است که يادها مي گريند ...

آري يادها ، ياد و خاطراتي که من با تو بودم اين يادها براي دلم مي گريند ...

بر سر مزار دلم نشسته اند و مي گريند ...

بغضشان مانند بغض من تنهاست ...

اشکشان مانند اشک من بي پايان ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگ می زنم به خاک

به سایه سرو بلند

به خشکِ کلوخهای ريز و درشت

به سنگریزه های سیاه و سفید پراکنده

در کهکشان بی انتهای زمین

چنگ می زنم به خاک

می رسم به قطاری از مورچگان خميده کمری

که ریلهای غریزه را در تونلهای در هم گم؛ مقدسانه دنبال می کنند

و به کرمهای خاکی سرگردانی

که در برخورد با اکسيژن هوا به پیچ و تاب می افتند

بوی نمناک چشمه را - اکنون-

با نوک انگشتانم لمس می کنم

سمفونی برخورد آب را با سنگها

به دهليزهای شنوا يی می سپرم

و حس زلال هستی را

در کشمکش بی پایان ايمان با فلسفه نقد می کنم

 

چنگ می زنم

و در قلب سبززمين

به ريشه های تو می رسم

انبوه و زنده و شاداب

عميق و ستبر و وسيع

نشسته به سينه سروتنت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترس غروبی نيست مرا

و هراس از آمدن شبی بی پايان - در پی آن

آنگاه که جسم سرد و خاموش من

سفرهُ جشنی رويايی برای خاکزيان زمين گردد

 

مرا از مرگ باکی نيست

آنگاه که به آوای محزون مرثيه خوان پير

و در انبوه فرياد پر خراش خيل سياه پوش

آراسته در ردای سپيد

خفته در دامان زمين

طعم خشک و آشنای خاک را به لبانم و

سايهُ وزين سنگ سياه را به گونه هايم حس کنم

رستاخيز را با وحشت انتظاره نميکشم

با دوزخ و بهشتی رقم خورده در سرنوشت من

تقدير هستی را در گرو تغيیر فصول ميدانم

و ديرينه راز جاودانگی را

در بستر زمين و زمان می جويم

و اعجاز آفرينش را

در قداست آب و خاک-

 

نه سيب سبزی و

نه مار اهرمن سرشتی و

نه برگ انجيری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوانه های یخزده ام

در زمستان تاریک تنم

چون آوارگان سرگردان

نور وجود تو را می جویند و

ساقه های مرده ام

با آوند های نیمه جان و

شاخه های افراخته درآسمان

به امید رستاخیزی دیگر

به آوای دلنشین تو همه گوش به زنگ اند و

 

ریشه های خشکیده ام

به خیال واهی سیراب شدن

در اعماق سرد خاک این تبعید گاه

چشمهُ زلال جان تو را جستجو میکنند.

***

 

آفتاب وجودت را در من بتابان و

آتش جان بخشت را

در خاکستر سرد و بی رمق تن من بد مان

 

بگذار که روح افسون شدهُ من

دگر باره جادوها را در هم بشکند و

دروازه های بلند این دژ سیاه را

در هم بکوبد.

بگذار که سنگ نوشته های تنم

دگر باره حماسه ای بیافرینند

به زیبایی تو

 

بگذار که در دشت بی همتای وجودت

چونان بلوط کهنه ای

یکٌه و تنها،

پر برگ و سر افراز

پرندگان نشاط تو را پناهی باشم و

ریشه های در هم پیچ خورده ام

در جویبار تنت

ماهیان سرخ تو را

فراغت گاهی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرقی میکند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی میکنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بایگانی شده

این موضوع بایگانی و قفل شده و دیگر امکان ارسال پاسخ نیست.


×
×
  • اضافه کردن...