رفتن به مطلب

محفل شب شعر ( گل است و عطر و نسیم مشک فشان )


yasi

با شب شعر موافقم  

  1. 1. با شب شعر موافقم

    • با شب شعر موافقم
      0
    • مخالفم
      0


ارسال های توصیه شده

همه می پرسند:

- چیست در زمزمه مبهم آب ؟

- چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟

- چیست در بازی آن ابر سپید ¸

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

"چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خــنده جام ؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "

نه به ابر نه به آب نه به برگ٬

نه به این آبی آرام بلند ٬

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جــا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنــها تو بدان

تو بیـــــــــا

تو بمان با من تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !

 

 

تو بمان با من ٬ تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 106
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • بوی گل و بانگ مرغ برخاست

 

  • هنگام نشاط و روز صحراست

 

 

 

  • فراش خزان ورق بیفشاند

 

  • نقاش صبا چمن بیاراست

 

 

 

  • ما را سر باغ و بوستان نیست

 

  • هر جا که تویی تفرج آن جاست

 

 

 

  • گویند نظر به روی خوبان

 

  • نهیست نه این نظر که ما راست

 

 

 

  • در روی تو سر صنع بی چون

 

  • چون آب در آبگینه پیداست

 

 

 

  • چشم چپ خویشتن برآرم

 

  • تا چشم نبیندت بجز راست

 

 

 

 

  • هر آدمیی که مهر مهرت

 

  • در وی نگرفت سنگ خاراست

 

 

 

  • روزی تر و خشک من بسوزد

 

  • آتش که به زیر دیگ سوداست

 

 

 

  • نالیدن بیحساب سعدی

 

  • گویند خلاف رای داناست

 

 

  • از ورطه ما خبر ندارد

 

  • آسوده که بر کنار دریاست

ویرایش شده توسط yasi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

 

که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت

 

 

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

 

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

 

 

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

 

که روزگار حدیث تو در میان انداخت

 

 

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

 

برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

 

 

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

 

که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

 

 

به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند

 

 

دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

 

 

همین حکایت روزی به دوستان برسد

 

که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش

گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپچد

 

زندگی گل ب توان ابدیت

 

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

 

 

​سهاب سپهری)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه زیبا عشق را فرهاد معنا می کند

 

کوه را قربانی شیرین رعنا می کند

 

پس نمی داندکوه با عاشقی بیگانه است

 

 

جان شیدا را فدای راه شیدا می کند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

همراه خود نسیم صبا میبرد مرا

 

یا رب چو بوی گل ب کجا میبرد مرا...؟

 

سوی دیار صبح رود کاروان شب

 

باد فنا ب ملک بقا میبرد مرا

 

با بال شوق ذره ب خورشید میرسد

 

پرواز دل ب سوی خدا میبرد مرا

 

گفتم که بوی عشق که را میبرد ز خویش؟

 

مستانه گفت دل :که مرا...میبرد مرا...

 

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

 

یک بوسه نسیم ...ز جا میبرد مرا...

 

ز راست به چپ: عزت الله انتظامی، پرویز خطیبی،عطاالله زاهد، رهی معیری، سپهر و حمید قنبری

http://www.parvizkhatibi.com/gallery/radioiran/09.jpg

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • 2 هفته بعد...

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

 

مستانه شد حديثش پيچيده شد زبانش

 

 

گه می فتد از اين سو گه می فتد از آن سو

 

آن کس که مست گردد خود اين بود نشانش

 

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

 

 

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

 

 

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

 

برجه بگير زلفش درکش در اين ميانش

 

انديشه ای که آيد در دل ز يار گويد

 

 

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

 

 

آن روی گلستانش وان بلبل بيانش

 

وان شيوه هاش يا رب تا با کيست آنش

 

اين صورتش بهانه ست او نور آسمانست

 

 

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

 

 

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

 

پس اين جهان مرده زنده ست از آن جهانش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

 

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

 

 

 

گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما

 

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

 

 

 

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

 

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

 

 

 

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

 

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

 

 

 

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

 

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

 

 

 

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

 

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

 

 

 

آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست

 

ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم

 

 

 

ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم

 

چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم

 

 

 

چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

 

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

 

 

 

گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست

 

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

 

 

 

نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

 

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای کرانه ما خنده گلی در خواب دست پارو زن ما را بسته است

در پی صبحی بی خورشیدیم با هجوم گل ها چه کنیم ؟

جویای شبانه نابیم با شبیخون روزن ها چه کنیم

آن سوی باغ دست ما به میوه بالا نرسید

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود

به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت

به خاک افتادیم و چهره ما نقش او به زمین نهاد

تاریکی محراب آکنده ماست

سقف از ما لبریز دیوار از ما

ایوان از ما از لبخند تا سردی سنگ خاموشی غم

از کودکی ما تااین نسیم شکوفه باران فریب

برگردیم که میان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است

موج برون به صخره ما نمی رسد

ما جدا افتاده ایم و ستارههمدردی از شب هستی سر می زند

ما می رویم و آیا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم و آیا غمی بر جای ما در سایه ها

خواهد نشست ؟

برویم از سایه نی شاید جایی ساقه آخرین گل برتر را در سبد ما افکند

 

 

​سهراب سپهری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندزه زیبائی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

-هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟-

هیچ

تو همه هستیمن،

هستی

منتو همه زندگی من هستی،

تو چه داری؟

-همه چیز

تو چه کم داری؟-

هیچ

ویرایش شده توسط arash90
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

نیم شبها و سحرها، این خروس پیر

میخروشد، با خراش سینه میخواند

گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

و شنیدم دوش، هنگام سحر میخواند

باز

این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر میخواند

مردم! ای مردم

من اگر جغدم، به ویران بوم

یا اگر بر سر

سایه از فرّ ِ هما دارم

هر چه هستم از شما هستم

هر چه دارم، از شما دارم

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی بزن شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش وا کن

که از هر گوشه گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم دخترم نو روز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاری بهاری

از تو زیبا تر نیارد

بهارم دخترم چون خنده صبحا

میدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده تو

(زنده یاد مشیری)

 

ویرایش شده توسط arash90
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

 

 

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم ‘مرگ هم یادم نکرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...